شايلي جونشايلي جون، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

شایلی عشق ما

مسافرت به چادگان

تاريخ 92/07/24 ساعت 2 صبح  با دو تا از عموهاي شايلي همراه خانواده به سمت چادگان حركت كرديم دخترم اينقدر خوشحال و ذوق بود كه تا ديروقت نمي خوابيد و دوست داشت زودتر ساعت حركت برسه و حركت كنيم . بعد از گذشت 7 ساعت به شهرك توريستي و تفريحي چادگان رسيديم . وقتي كه اتاقمون تحويل گرفتيم عشق مامان اينقدر هيجان انگيز نميدونست چيكار بكنه جايي كه گرفتيم فوق العاده بود و شايلي دنبال انتخاب اتاقي بود تا ما وسايلمون اونجا بزاريم . حالا ديگه وقت گشت وگزار رسيد كه عكسها نشون ميده خيلي خوش مي گذشت .   ...
12 بهمن 1392

روز اول مهرماه

شايلي جونم امروز كه مي خواست بره مدرسه اينقدر ذوق و اشتياق داشت كه صبحانه رو خورده نخورده با خوشحالي تموم برعكس روز اول جلوي در خونه منتظر سرويس بود. اما من داشتم ازنگراني و اضطراب مي مردم كه خدايي نكرده درمدرسه احساس دلتنگي ويا اينكه بي قراري كني كه خداروشكر ديدم نه دختر من خيلي با شهامت تر از اينهاست . شايلي عشق مامان ايشااله روزي را ببينم كه به دانشگاه ميري .     ...
12 بهمن 1392

جشن شكوفه ها

شايلي جون امروز صبح ساعت 7 بيدارشده مانتو وشلوار خوشگل مدرسه شو پوشيده و خودش براي جشن شكوفه ها درمدرسه آماده كرده، اما دختر عزيزم هم خوشحال و هم نگران ، الان بابا شايلي رو از زير قرآن رد كرده وبعد ازگذاشتن صدقه ، راهي مدرسه شديم تا قبل از مدرسه خوب بود وقتي رسيدم به مدرسه ازچهره خوشگلم نگراني و دلهره را حس مي كردم اما خودمم داشتم از استرس ميمردم نكنه رفتاري ازش سر بزنه خلاصه اينكه وارد حياط شديم بچه ها رو ديد از يك طرف خجالت و ازطرف ديگه نگران و... لحظه به لحظه حس مي كردم دخترم درشرايط سختي قرارگرفته بعد ازاينكه اعلام كردند صف بايستند شايلي مهربونم بغض كرد واي خداي من خيلي حالم خراب بود تا زماني كه برنامه جشن تموم بشه من و پدرش نگاه ...
12 بهمن 1392

قبل از ورود به مدرسه

نميدونم چطور احساسم را بيان كنم نزديك به 4روز كه اصلا خواب ندارم نگرانم چون عزيزم بايد براي محيط جديد خودش آماده كنه ، قرار براين كه روز شنبه 92/6/30 جشن شكوفه ها درمدرسه غيرانتفاعي بهاران  برگزار بشه ، دخترنازنينم بايد فرم هاي قشنگش بپوش تا طبق برنامه مدرسه ساعت 8:15 اونجا باشه دلم تاپ تاپ مي كنه چون وقتي داشتم آمادگي هاي لازم براش مي گفتم كه بايد با سرويس بري و روز جشن قراره كتاباتون بدند گريه كرد و نگران از اينكه راننده سرويس خونه ما رو بلد نيست حالا نميدونم نگراني شايلي جونم فقط اين بود و يا نگراني جدايي از ما رو هم داشت كه به زبان نمي آورد، درهرصورت با هرترفندي كه بلد بودم سعي كردم دختر نازم آروم كنم.   ...
14 مهر 1392

آتليه آوا

شايلي جون روز پنجشنبه 92/05/10 كه دقيقا يك روز از روز تولدت گذشته بود و ماه رمضان هم بود مجبور شديم برنامه هات كمي با تاخير انجام بديم و دراون روز قرار ساعت 1:30 بعدازظهر در آتليه آوا را داشتيم تا چندتا عكس يادگاري بگيريم و يك هفته ديگه هم يعني روز جمعه 92/05/18 برات جشن تولد گرفتيم.   ...
14 مهر 1392